ابن البلخي
26
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )
بويى در آمده و جنگاورى بزرگ گشته و به فرماندهى سپاهيان فارس رسيده بود . سرنوشت اين وزير و زندانى شدن و مرگ اين شاهزادهء بومى و مادرش را پيش از اين ياد كردهايم . در نتيجهء اين حوادث بسى برنيامد كه فضلويه سالار راستين فارس شد . با اين همه سلجوقيان در دستگاه خلافت ، قدرت حاكم شده بودند و قاورد برادر سلطان الب ارسلان را كه به پادشاهى رسيده بود به فارس فرستادند تا اوضاع آن ايالت را قرين نظم و انتظام كند . فضلويه كه ديد سير حوادث خلاف ميل اوست ، تسليم شد و به زنهار در بار الب ارسلان ، درآمد و از اين رو به عنوان نايب الايالهء فارس ، دوباره در مقام خود مستقر شد . [ 1 ] با اين همه هنوز درس عبرت نگرفته بود زيرا براى اين كه دوباره استقلال يابد ، سر به شورش برداشت . پس نظام الملك معروف ، وزير الب ارسلان او را شهربند كرد و در دژ « دز خورشاه » كه در آنجا پناه گرفته بود ، اسير ساخت . از آنجا وى را به قلعهء استخر فرستاد . امّا چون فضلويه توانست به موقع نگهبانان خود را تطميع كند ، بر اين دژ دست يافت . بدين سبب سلطان الب ارسلان كه كاسهء صبرش لبريز شده بود ، به تعقيب وى پرداخت . او را فرو گرفت و براى پرهيز كردن از دردسرهاى بيشتر ، به قتل رساند و سپس پوست او را با كاه پر كردند تا عبرتى باشد براى همسايگان او . [ 2 ] پس از مرگ فضلويه حكومت فارس را به اتابيگ ركن الدّوله خمارتگين دادند كه حامى پدر بزرگ مؤلف ما بود ، چنان كه پيش از اين بيان كردهايم . امّا ابن بلخى اين مطلب را مىافزايد كه در زمان او برخى از افراد قبيله رامانى يافته مىشدند كه تحت رياست شخصى به نام ابراهيم بن رزمان به سر مىبردند و نيز زير فرمان كسى به نام مهمت پسر ابو نصر بن ملاك ( هلاك ) كه اسم اصلىاش شيبان بود . « به گفتهء ابن بلخى قبيلهء نژادهء اسماعيلى شبانكاره از تبار منوچهر نوهء فريدون نامدار ، پادشاه باستانى و افسانهاى ايران بودند و سران اسماعيلى درگذشته از اسپهبدان يا پادشاهان فرودست و زيردست ساسانيان بودند . پس از چيرگى